کله قند ماکله قند ما، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
زندگی مامان و بابازندگی مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

کودک خلاق فردا...........

راپونزل

روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند. پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت که به یک باغ زیبا و بزرگ باز می شد . باغ پر از گلهای زیبا و درختهای میوه بود . این باغ متعلق به یک جادگرو بدجنس بود و هیچ کس جرات نمی کرد به داخل باغ برود. زن باردار بود و از پنجره به این باغ زیبا نگاه می کرد . روزی در باغ مقدار زیادی کاهو وحشی با برگهای سبز و تازه دید . از آن روز به بعد او نمی توانست به هیچ چیز دیگری به غیر از آن سبزیها فکر کند . کم کم رنگ و رویش پرید و صورتش هر روز سفیدتر از روز قبل می شد و بیماری به سراغ او آمد. مرد از همسرش علت بیماری را پرسید . زن گفت :...
9 مرداد 1391

شعر بامزه مورچه توانا

  می رود به هر جایی دانه در دهان دارد مثل نقطه ای ریز است زنده است و جان دارد   در وجود خود دارد زور و قدرتی بسیار او نمی شود خسته از دویدن و از کار   تا که گندمی یابد از زمین حاصلخیز با دهان کند آن را مثل تکه های ریز   از وسط کند تقسیم پیش چشم این مردم تا نروید از انبار یک جوانه گندم   داده حق به این حیوان علم و فهم و دانایی کم خوراکی و قدرت این همه توانایی   توی شعر فردوسی خوانده ام، میازاری مور ناتوانی را مثل او تو جان داری     منبع:دیدنی های خد...
9 مرداد 1391

رايانه ( كامپيوتر)

  پدرم گفت به من                سخنی جانانه   از همان چيزی که      اسمش هست رايانه     صورتی دارد او            کوچک و رنگين است   اسم او مانيتور            وزن او سنگين است     صورتش چون تی وی     جعبه ای از شيشه   از دو دوست ديگر                 او...
9 مرداد 1391

اين مارمولك كجا مي ره!

          توی حیاط خونه مون یه مارمولک یواش یواش راه میره اما نمیاد به گوش من صدای پاش این مارمولک کجا میره؟ یواش یواش چرا میره؟ چرا توی حیاط ما پایین میره، بالا میره؟ شاید که اون گرسنشه می خواد مگس شکار کنه وقتی شکارش رو گرفت برداره و فرار کنه!  منبع:تبیان   ...
9 مرداد 1391

هاجستم و واجستم

            دست، دست، دست زدم با دو تا پا جست زدم ها جستم و واجستم به آسمان ها جستم کلاغه آخ نوکم زد به دست کوچکم زد گفت: تو نداری بال و پر در آسمان ما نپر دست، دست، دست زدم با دو تا پا جست زدم ها جستم و واجستم میان دریا جستم دست زدم و پا زدم به آب دریا زدم ماهیه گفت: نیا جلو دریای ماست، فوری برو دست، دست، دست زدم با دو تا پا جست زدم ها جستم و واجستم به سوی بابا جستم به در زدم تلق تالاق بابا مرا دید از اتاق بچه ی بابا شدم در بغلش جا شدم  منبع:تبیان ...
9 مرداد 1391

خاله جان

        یک جای دور دور است خاله ی مهربانم یک نامه می نویسم برای خاله جانم در نامه می نویسم « خاله به این جا برگرد دلم حسابی تنگ است به خانه ی ما برگرد» کاغذ نامه این جاست اما مداد ندارم وای که چه خنده دار است من که سواد ندارم! منبع:تبیان   ...
9 مرداد 1391

گردنبندی برای دخترک (شعر کودکانه)

      پیامبر مهربان توخانه ی تمیزش   نشسته بود حرف می زد با دوستان عزیزش   دخترک قشنگی نشسته بود همان جا   بازی می کرد، می خندید نگاه می کرد به آنها پیامبر از جیب خود گردن بندی در آورد   با مهربانی، آن وقت دخترک را صدا کرد   با شادمانی آن را گردن دختر انداخت   صورت ناز دختر شکفته شد، گل انداخت   منبع:سایت آل بیت   ...
9 مرداد 1391

شعر کودکانه نان تازه

دانيد من كه هستم؟ من نان تازه هستم خوش عطرم و برشته عطرم به جان سرشته   زينت سفره هايم قوت دست و پايم   حاصل كار ياران خوراك صد هزاران حكايتم دراز است در من هزار راز است   بشنو تو سرگذشتم چه بودم و چه گشتم       گندم بودم در آغاز گندم ناز و طناز   دهقان پير مرا كاشت زحمت كشيد تا برداشت     هر روز و شب داد آبم ببين چقدر شادابم   از رنج و كار دهقان كم كم شدم شكوفان     قدم بلند شد كم كم بوسيد روي...
9 مرداد 1391

كیسه آرد و موش كوچولو

      نادر كارگر یك نانوایی بود. صبح به صبح ماشین بزرگ، كیسه‌های زیادی آرد می‌آورد و دم در نانوایی می‌ریخت. نادر هم به محض این‌كه از خواب بیدار می‌شد این كیسه‌ها را داخل نانوایی می‌برد.مادر نادر چندین روز بود كه مریض شده بود و دكترها گفته بودند او باید عمل شود و پول عملش هم زیاد بود.طبق معمول آن روز ماشین آرد آمد و تعداد زیادی كیسه آرد در مغازه خالی كرد.   نادر هم بلند شد و مشغول حمل كیسه‌های آرد شد.در همان حین كه نادر مشغول بردن كیسه‌های آرد بود، ناگهان دید یك موش كوچولو از بین كیسه‌ها در رفت و رفت داخل مغازه. نادر دنبال موش رفت ولی اثری از او نبود ك...
9 مرداد 1391